تبليغاتX
عطر سیب

حسین(ع)  اگر به مسلخ  باشد٬ تو به نماز ایستاده باشی یا به شراب نشسته ٬یکیست.

عباس(ع) اگر مشک به دندان باشد٬تو به رمی جمرات باشی یا عیاش خانه ی هرات یکیست.

زینب(س) اگر افتاده به زیر تازیانه باشد٬تو در آستانه باشی یا به می خانه٬یکیست.

 خامنه ای اگر تنها شود٬ درکربلا باشی یا سواحل آنتالیا٬یکیست.



شنبه یازدهم دی 1389 |

سلام به روی ماهت رمضان

سلام به شبهای صمیمی و روزهای مهربانت که صدای بال فرشتگان را بیشتر از همیشه در جانمان می نشاند

به سحرهایی که دستهای پر از دعای فرج تا آسمان بالا می روند و تمام التماس لبهایشان العجل می شود

چه خوب شد آمدی رمضان این روزهای کشنده چشم به راهی این احساس غم آلود بی کسی و این اضطراب ممتد انتظار پیرمان کرد

تو را به خدا بیش از این تنهایمان مگذار ...



یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389 |

جاده مانده ست و من و اين سر باقيمانده                   

                                          رمقی نيست در اين پيکر باقيمانده

نخلها بی سر و شط از گل وباران خاليست

                                         هيچ کس نيست در اين سنگر باقيمانده

گر چه دست و دل و چشمم همه آوار شده

                                         باز شرمنده ام از اين سر باقيمانده

تا ابد مرد ترين باش و علمدار بمان

                                        با تو ام ای يل نام آور باقيمانده



یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389 |

بد شانس ترین نسل تاریخ ایران, ما هستیم! ... چرا؟ 

 چون تو نوزادیمون شیر خشک نایاب شده بود ... 

  بچگیمونم كه دوران جنگ بود ... 

دوران تحصیل هم هر چی طرح بود رو ما امتحان کردن ... نظام قدیم, نظام جدید, نظام خیلی جدید ... 

 رسیدیم دانشگاه سهمیه ها بیداد کردن ... 

 فارغ التحصیل شدیم به خاطر زیاد بودن جمعیت کار پیدا نشد ... 

 عاشق شديم گشت ارشاد رو سرمون خراب شد ... 

 ماشین خریدیم بنزین سهمیه بندی شد ... 

 ازدواج كرديم تورم كمرمونو شكست و روزگارمون سياه شد ...  

 بارالها! ديگه حالی واسمون نمونده كه به راه راست هدایت شیم، اگه خيلي اصرار داري، خودت راه راست را به سوی ما کج کن



چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388 |

باز هم معتکف خیمه ی ماتم شده ام

                                 شعبه ي كوچكي از چشمه ي زمزم شده ام

بارالها اجلم را تو به تاخير انداز

                               چند روزي است كه دلتنگ محرم شده ام

كاش مي شد كه بگيرم دم و گويم هر شب

                              زير لب (واي حسين) ، (واي پريشانْْ زينب)



دوشنبه بیست و سوم آذر 1388 |

به بهانه  هفته دفاع نوشتم!!!     دفاعی مقدس !!!

باز دلم هوای کربلای ايران را کرده!             بوی کربلا !!!

هفته دفاع مقدس !داره تموم ميشه!!!

نوايی به گوشم می رسد :        گوش فرا بده ای جان !!!

 

نسيمی جان فزا می آيد              بوی کرب و بلا می آيد



دوشنبه ششم مهر 1388 |

الذين قالوا ربنا الله ثم استقاموا ....

 استقامتش مهم است . سخت است . بدجوری امتحانت می کند . اگر بخواهی

خوب  باشی بايد تاوان بدهی . مسخره می شوی اساسی . تحويلت هم  

نمی  گيرند .  پشت سرت هم همه چيز می گويند . حق وباطل را قاطی می کننند با هم

 می دهند به خوردت .  هر دم  هم از اين باغ بری می رسد . خسته می شوی 

 از همه چيز وهمه کس و تنها دلت خوش است به خدايی که همين نزديکی است...

  تا خدا راهي نماندست
 
فقط ...
                                        
بسم الله ...

 فتوکل علي الله ، ان الله بصير بالعباد



یکشنبه دهم آذر 1387 |
عجب بالا و پايين داره دنيا  !             عجب اين روزگار دلسرده با ما  !

چهارشنبه هشتم آبان 1387 |

یاد دارم از زمانی که توانستم دست راستم را از چپم تشخیص دهم مدام مسائلی ذهنم را به خودشان مشغول می کردند.عکس العمل من در قبال این مسائل از این دو حال خارج نبود ابتدا کمی فکر می کردم اگر چیزی به ذهنم می رسید اگر غلط هم بود اما با تصوراتم هم خوانی داشت و مرا قانع می کرد، آرام می شدم.اما زمانی که جوابی برایش پیدا نمی کردم یا بی خیالش می شدم و یا از اطرافيانم می پرسیدم .

اما بعضی از واژه ها را در زمان کودکی زیاد شنیده بودم و اگر چه شناخت کاملی ازش نداشتم اما احساس می کردم رسیدن به این واژه ی نامفهوم هدف من است و من خودم را باید روزی در انجا ببینم.یادم هست در زمان کودکی ام چندین آینده را برای خودم متصور می شدم: ابتدا خلبانی بعد در آرزوی پلیس شدن به سر میبردم، پلیس بودن به من زیاد حال نداد چند صباحی تصمیم گرفتم رشته ادبيات فارسی را ادامه دهم و کارشناس این رشته شوم اما ادیب شدن هم آن آینده ی آرمانی من نبود و جایش را با علم حسابداری عوض کرد(البته انتخاب این رشته را بی تاثیر از عمویم نمی دانم چون در آن زمان عمویم حسابدار بود و من هم به تبعیت از عمویم این رشته را برگزیدم) اما حسابداری و به مانند عمو شدن برایم ماندگاری نداشت و مرا به سمت بازار آزاد و خيابان ملت (چراغ برق ) سوق داد. اما این نیزهم جایش را به شغلی دیگر و آینده ای دیگر در خدمت برادران سپاهی داد. همین طور این روند انتخاب شغل ها ادامه داشتند و البته هر کدام به بادی بند بودند تا جایشان را به آینده ای دیگر و شاید بهتر بدهند.اما نکته جالب این بود که من برای رسیدن به همه این شغل ها و آینده ها باید از همان جایی می گذشتم که زیاد نامش را شنیده بودم و احساسم این بود که باید روزی به آن می رسیدم و شناختم از آن در حد دیدن تابلوی ورودیش و گرفتن استعلامی از جنس بوروکراسی های روزمره اش بود .

یادم هست وقتی پا به ((اداره گاز ناحیه دلیجان)) گذاشتم یکی از آن واژه های مجهول که از کودکی جوابی برایش نیافته بودم ذهنم را بد جوری به خودش مشغول کرده بود(( عبادت بجز خدمت خلق نیست )). آیا میتوانستم این معادله به ظاهر ساده و در باطن صد مجهولی را حل کرده و جواب خدا پسندانه برایش پیدا کنم .گذر زمان به مانند استادی چیره دست ، درسها و پندهای فراوانی به من آموخت . آموختم که خدمت کردن لیاقت و سعادت و توفیقی میخواهد که باریتعالی اینها را نصیب هر کسی نمیکند . درک کردم که هر خدمتی عبادت نیست . برای عابد شدن و آموختن رسم بندگی بایستی عادل بود ، حق را ناحق نکرد و به تعبیر آسید مرتضی دچار روزمرگی نشد .دیگر نمیدانم چه بنویسم سوالی از خویش خویشتنم می پرسم و جوابش را از گذر و گذار زمانه خواهم گرفت : آیا میتوانم خدمتگزار خلق باشم ؟



سه شنبه شانزدهم مهر 1387 |

.... ساعت حركت قطار كه مي رسيد و همين كه قطار راه مي افتاد، بچه ها مي دويدند، سنگ بر مي داشتند و قطار را مورد حمله قرار مي دادند ! من تعجب مي كردم كه اگر به اين قطار بايد سنگ زد، چرا وقتي كه ايستاده يك ريگ كوچك هم به آن نمي زنند و اگر بايد برايش اعجاب قائل بود ، اعجاب بيشتر وقتي است كه حركت مي كند...! اين معما برايم وجود داشت تا وقتي كه بزرگ شدم و وارد اجتماع شدم.

ديدم، اين قانون كلي زندگي ما ايراني هاست كه هر كسي و هر چيزي تا وقتي كه ساكن است، تا ساكت است، مورد تعظيم است....  اما همين كه به راه افتاد و يك قدم برداشت، نه تنها كسي كمكش نمي كند، بلكه سنگ است كه به طرفش پرتاب مي شود و اين نشانه ي يك جامعه مرده است ! ولي يك جامعه زنده فقط يراي كساني احترام قائل است كه :

 "  متكلم هستند  نه ساكت ، متحركند  نه  ساكن ، باخبرند  نه  بي خبر ... ! "
بخشي از كتاب" احياي تفكر اسلامي "     استاد شهيد مرتضي مطهري

  * پي نوشت :

اين است دردي که ما دچاريم ؛ " خواهي نشوي رسوا همرنگ جماعت شو " . يا بايست و حرکت نکن و خاموش باش  ولي مورد احترام و تعظيم يا حرکت کن و بخروش ولي سنگ ها را تحمل کن

اين چنين است گردش روزگار !



سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 |

تا الان خیلی اتفاق افتاده که تو ذهنم سرکی بکشم و خاطراتمو مرور کنم و همیشه هم گیر این قضیه بودم که این خاطراتو چه چیزهایی میسازن . مثل تمام آدمها با با خاطرات ورویاهایم دنیایی ساختم بس شگفت .
گاهی در این ورطه  مسیر زندگیم به دست خودم بود و گاهی نه... حسابداری خوندم تا توی دنیای هزینه ها و درآمد ها و سرمایه ها دنبال خودم بگردم اما ... گذرم به جایی افتاد تا میون کنتور و رگولاتور و قبض و علمک دنبال تعبیر خودم بگردم . دنیایی به نام گاز و خاطراتی از جنس ایمنی و بهره وری  ..به نظرم زندگی یک پازل بزرگه... یا باید بلد باشی که بچینیش...یا باید بی خیال شی و رهاش کنی...گاهی کسی کمکت می کنه اما همیشه این تویی که باید تیکه ها رو کنار هم بچینی...بدون غلط!
پازل زندگی من هم ....
بگذریم! چون هنوز به آخرش نرسیدم! فعلا می نویسم تا شاید توی برگ برگ نوشته هام تیکه های جا مونده ی این پازل هم پیدا شه..

خوش دارم به دختر نازنینم هم برای ورود به دنیای خاطرات خیر مقدم بگم و با همه وجود بگم :

به عشق آسيه و برای آینده او ایستاده و خواهم ایستاد.

 



سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 |

 

                  دلم می خواهد شبیه بی کس ترین آدمهای روی زمین باشم

                 شبیه آدمهایی که جز تو یاوری ندارند از عظمت مهربانیت در حیرتم..

 چگونه به من محبت میکنی در حالی که در سرزمین وجودم فصل سرد شیطانی حاکم است. 

              خدایا!
                   سجده میکنم در برابرت که اینقدر در برابر من و گناهان من صبوری

                           کمکم کن تا این مهربانی هایت را درک کنم

 


 



جمعه ششم اردیبهشت 1387 |

بعضی وقتها در خلوت تنهاییم دنبال سوالهایم می گردم...وقتی کم حوصله تر باشم دنبال جوابی برای سوالات و مشکلات روزمره...بعضی وقتها حوصله ام بیشتر است و به آینده ام فکر میکنم ... کارم .... زندگی ام  و فرزندي كه در راه دارم و نيز تمام آنچه را که درآینده شكل ميگيرد. اما خیلی اوقات نيز دنبال سوال مهم زندگی ام می گردم...سوال هستی ام..."آخرش که چی؟" همیشه اولین چیزی که به ذهنم می رسد داستان مرد ثروتمندی است که در شهر کار می کرد و تلاش می کرد و زحمت می کشید که بتواند در آخر عمر به آرامشی برسد که مرد روستایی از ابتدا داشت...و جوابی برای سوال بی جوابش..."آخرش که چی؟" وقتی فکر میکنم برای آینده...برای آنچه به اصطلاح آخرش هست...سخت فکرم مشغول میشود...انصافاً سوال تاثیر گذاریست لااقل براي خودم ...بعضی ها جانشان را فدا کردند...بعضی چسبیدند به جانشان و مالشان....بعضی هاهم..............هر کس یک جور عمل کرد...آخرش چه شد...همه رفتند...ما هم میرویم....پس باید فکری کرد و استفاده بهینه ای از عمر برگشت ناپذیری که هست و لحظه به لحظه به پایان نزدیک می شود... ولی انصافاً هميشه در ارائه جواب به خودم و به اين قبيل پرسشهايي كه در ذهنم پرسه ميزند ، عاجزم . و زمزمه اي كه هرازچند گاهي با زمزمه كردنش يه خورده اي آروم ميشم 

" خداوندا ، اين همه استرس و عذاب و فشار روحي  که من ميکشم گناهامو پاک ميکنه؟ "



سه شنبه سی ام بهمن 1386 |

آن اوایل که تازه قدم در راه کسب و کار گذاشته بودم و می بایست چرخ کوچک زندگی یک نفره ام را می چرخاندم یادش بخیر هنگام دیدن مردم در فرایند جان کندن برای درآوردن یک لقمه نان حلال یا حرام دچار احساس خاصی میشدم . هرچه بود احساس خوبی نبود ، مانند یک دل پيچه روحی . این برو و بیاها ، شور زدن ها ، ايستادن ها ، سکوت ها ، فريادها ، دعواها ، پر وخالی شدن حسایهای جاری و پس انداز و آرامش های کذايي و دوباره این برو و بیاها و اوووووووووو.

همه اش برای یک لقمه نان ؟ می ارزد ؟ اولش فکر می کردم نمی ارزد آخر در جایی خوانده بودم که امير المومنين (ع) می فرمايد (( در طلب دنيا آرام باش و برای تحصيل روزی جانب اعتدال نگه دار ، چه بسا تلاشی که به نابودی سرمايه انجامد و هر جوينده ای يابنده و کامروا نباشد و هر که راه اعتدال پويد نيازمند نشود)) . گذشت و بعد تر که خواستند دستمان را حنايي کنند و سرمان را زير آب ، فهميدم یعنی به خود فهماندم که عبادت ففتاد جزء دارد و بهترين آن روزی حلال است . پس می ارزد . هرچه بروبياها بشتر عبادتت غلیظ تر بساط رفاهت هم جور تر . چند صباحی گذشت و وجدان بی دردم را با این روایت گول مالیدم و در خيال خام خودم فکر میکردم هم خدا را دارم و هم خرما را اما امان از روزمرگی که هر چه می کشیم از اوست . آسید مرتضی میگه : نگذاريد روز مرگيها ما را از یاد خدا غافل کند . ولی من گرفتار این مصیبت شده بودم .قبح دنیا پرستی در نظرم شکست . دیگه از صدای دستگاه پول شمار بانک حالم بهم نمی خورد . ديگه از پر و خالی شدن حسابهايم لذت میبردم و با شادی زياد پاس شدن چکهايم را به تماشا مینشستم... و این دوران اندکی طول کشید تا ........ طی پشت سر گذاشتن فراز و نشیبهای ناگواری به خود آمده و خود گمگشته در روزمرگیها را به لطف حق تعالی باز یافتم . و نقطه عطف قضیه در این حدیث بود که به مثابه منجی بر سر راهم قرار گرفت (( بهترين روزی آن است که بقدر کفايت باشد )) نه بقدر رفاه . خدا را شکر دوباره وقتی کنار پولشمار بانک می ايستم حال خوبی ندارم.



دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 |

نشسته ام ميان خود ونوشته هايم .... ورق ميزنم ...مرورميکنم و مرور که بيشتر وقايع را زمانی درک ميکنم که زمانی از وقوعش گذشته باشد . براستی بازی بدی است زندگی و يا نه شايد هم عجيب ، به مثابه شطرنج يا مات ميکنی يا مات ميشوی ، درصد مات شدن بالاست برای آنان که خود را نميبينند و در اين سياره رنج ، مشقت ميکشند و ميروند و ميروند و ميروند .....و اين منم که با خاطره صحبتها و نصيحتهای طلايی (( ننه )) نيمه شب ناجوانمردانه زمستان را سپری ميکنم. از نبودش يکسال می گذرد و من غرق در خاطراتش تنها نشسته ام ميان خستگی ثانيه ها ...... حال غريبی دارم .......زير لب زمزمه ميکنم   اين تو هستی که هنوز هستی و من در حسرت غوطه ورم و اين را تازگيها به خوبی احساس ميکنم و به اين تازگيها ايمان دارم .  تو بايد باشی با لحن صدای مقبولت که مرا به خاطرات بچگی هايم سوق دهی و ببری تا دشتهای منظريه و تا فضای قديمی خانه رئيس . تاخريد ماست و شير و گرفتن گوشت از قصابی باقر .تو بايد باشی نمی دانم ...... چراغها را خاموش ميکنم و اين بار سکوت وجودم را در بر ميگيرد ..........هستی ام در نگاه پرمعنايت حک شده ....و آنقدر مرد شده ام که بتوانم گريه کنم !!که برايت الرحمن بخوانم . که گرمی دستهايت را در دستهايم لمس کنم . حال غريبيست با اين که حالی نيست .... آيه تکرار شده الرحمن قلبم را آرام ميکند ....فبای آلاء ربکما تکذبان ....... لبانت خندان چشمانت بسته اما دلت روشن  که روشنايی دلت زندگی ام را ميسازد .به گمانم همه چُيز درست است . همه چيز خوب است صدای قرآن دلم را می ربايد  و چه زيبا تکراريست اين تکرار....... فبای آلاء ربکما تکذبان ......... باور نکردم که نباشی ، برای من هميشه هستی و جاودانه. نوه حقيرت را از دعای خير محروم نکن .



یکشنبه بیست و سوم دی 1386 |