![]() |
![]() |
|
| مهم نيست بركه ي كوچكي باشي يا دريائي بزرگ، زلال كه باشي آسمان در توست! |
|
باز هم معتکف خیمه ی ماتم شده ام شعبه ي كوچكي از چشمه ي زمزم شده ام بارالها اجلم را تو به تاخير انداز چند روزي است كه دلتنگ محرم شده ام كاش مي شد كه بگيرم دم و گويم هر شب زير لب (واي حسين) ، (واي پريشانْْ زينب) |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 14:22 توسط حسین |
|
|
به بهانه هفته دفاع نوشتم!!! دفاعی مقدس !!! باز دلم هوای کربلای ايران را کرده! بوی کربلا !!! هفته دفاع مقدس !داره تموم ميشه!!! نوايی به گوشم می رسد : گوش فرا بده ای جان !!!
نسيمی جان فزا می آيد بوی کرب و بلا می آيد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 15:20 توسط حسین |
|
|
الذين قالوا ربنا الله ثم استقاموا .... استقامتش مهم است . سخت است . بدجوری امتحانت می کند . اگر بخواهی خوب باشی بايد تاوان بدهی . مسخره می شوی اساسی . تحويلت هم نمی گيرند . پشت سرت هم همه چيز می گويند . حق وباطل را قاطی می کننند با هم می دهند به خوردت . هر دم هم از اين باغ بری می رسد . خسته می شوی از همه چيز وهمه کس و تنها دلت خوش است به خدايی که همين نزديکی است... تا
خدا راهي نماندست فتوکل علي الله ، ان الله بصير بالعباد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 14:11 توسط حسین |
|
|
عجب بالا و پايين داره دنيا ! عجب اين روزگار دلسرده با ما !
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 10:32 توسط حسین |
|
|
یاد
دارم از زمانی که توانستم دست راستم را از چپم تشخیص دهم مدام مسائلی ذهنم را به
خودشان مشغول می کردند.عکس العمل من در قبال این مسائل از این دو حال خارج نبود
ابتدا کمی فکر می کردم اگر چیزی به ذهنم می رسید اگر غلط هم بود اما با تصوراتم هم
خوانی داشت و مرا قانع می کرد، آرام می شدم.اما زمانی که جوابی برایش پیدا نمی
کردم یا بی خیالش می شدم و یا از اطرافيانم می پرسیدم . اما
بعضی از واژه ها را در زمان کودکی زیاد شنیده بودم و اگر چه شناخت کاملی ازش
نداشتم اما احساس می کردم رسیدن به این واژه ی نامفهوم هدف من است و من خودم را
باید روزی در انجا ببینم.یادم هست در زمان کودکی ام چندین آینده را برای خودم
متصور می شدم: ابتدا خلبانی بعد در آرزوی پلیس شدن به سر میبردم، پلیس بودن به من
زیاد حال نداد چند صباحی تصمیم گرفتم رشته ادبيات فارسی را ادامه دهم و کارشناس
این رشته شوم اما ادیب شدن هم آن آینده ی
آرمانی من نبود و جایش را با علم حسابداری عوض کرد(البته انتخاب این رشته را بی
تاثیر از عمویم نمی دانم چون در آن زمان عمویم حسابدار بود و من هم به تبعیت از عمویم
این رشته را برگزیدم) اما حسابداری و به مانند عمو شدن برایم ماندگاری نداشت و مرا
به سمت بازار آزاد و خيابان ملت (چراغ برق ) سوق داد. اما این نیزهم جایش را به شغلی دیگر و آینده ای دیگر در خدمت برادران سپاهی
داد. همین طور این روند انتخاب شغل ها ادامه داشتند و البته هر کدام به بادی بند
بودند تا جایشان را به آینده ای دیگر و شاید بهتر بدهند.اما نکته جالب این بود که
من برای رسیدن به همه این شغل ها و آینده ها باید از همان جایی می گذشتم که زیاد
نامش را شنیده بودم و احساسم این بود که باید روزی به آن می رسیدم و شناختم از آن
در حد دیدن تابلوی ورودیش و گرفتن استعلامی از جنس بوروکراسی های روزمره اش بود . یادم
هست وقتی پا به ((اداره گاز ناحیه دلیجان)) گذاشتم یکی از آن واژه های مجهول که از
کودکی جوابی برایش نیافته بودم ذهنم را بد جوری به خودش مشغول کرده بود(( عبادت
بجز خدمت خلق نیست )). آیا میتوانستم این معادله به ظاهر ساده و در باطن صد مجهولی
را حل کرده و جواب خدا پسندانه برایش پیدا کنم .گذر زمان به مانند استادی چیره دست
، درسها و پندهای فراوانی به من آموخت .
آموختم که خدمت کردن لیاقت و سعادت و توفیقی میخواهد که باریتعالی اینها را نصیب
هر کسی نمیکند . درک کردم که هر خدمتی عبادت نیست . برای عابد شدن و آموختن رسم
بندگی بایستی عادل بود ، حق را ناحق نکرد و به تعبیر آسید مرتضی دچار روزمرگی نشد
.دیگر نمیدانم چه بنویسم سوالی از خویش خویشتنم می پرسم و جوابش را از گذر و گذار
زمانه خواهم گرفت : آیا میتوانم خدمتگزار خلق باشم ؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 13:36 توسط حسین |
|
|
.... ساعت حركت قطار كه مي رسيد و همين كه قطار راه مي افتاد، بچه ها مي دويدند، سنگ بر مي داشتند و قطار را مورد حمله قرار مي دادند ! من تعجب مي كردم كه اگر به اين قطار بايد سنگ زد، چرا وقتي كه ايستاده يك ريگ كوچك هم به آن نمي زنند و اگر بايد برايش اعجاب قائل بود ، اعجاب بيشتر وقتي است كه حركت مي كند...! اين معما برايم وجود داشت تا وقتي كه بزرگ شدم و وارد اجتماع شدم. ديدم، اين قانون كلي زندگي ما ايراني هاست كه هر
كسي و هر چيزي تا وقتي كه ساكن است، تا ساكت است، مورد تعظيم است.... اما همين كه به راه افتاد و يك
قدم برداشت، نه تنها كسي كمكش نمي كند، بلكه سنگ است كه به طرفش پرتاب مي شود و
اين نشانه ي يك جامعه مرده است ! ولي يك جامعه زنده فقط يراي
كساني احترام قائل است كه : " متكلم هستند نه ساكت ، متحركند
نه ساكن ، باخبرند نه بي خبر ... ! " * پي نوشت : اين است دردي که ما دچاريم ؛ " خواهي نشوي رسوا همرنگ
جماعت شو " . يا بايست و حرکت نکن و خاموش باش ولي مورد احترام و
تعظيم يا حرکت کن و بخروش ولي سنگ ها را تحمل کن اين چنين است گردش روزگار ! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 14:14 توسط حسین |
|
|
تا الان خیلی اتفاق افتاده که تو ذهنم سرکی بکشم و
خاطراتمو مرور کنم و همیشه هم گیر این قضیه بودم که این خاطراتو چه چیزهایی میسازن
. مثل تمام
آدمها با با خاطرات ورویاهایم دنیایی ساختم بس شگفت . خوش دارم به دختر نازنینم هم برای ورود به دنیای خاطرات خیر مقدم بگم و با همه وجود بگم : به
عشق آسيه و برای آینده او ایستاده و خواهم ایستاد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 14:26 توسط حسین |
|
|
دلم می خواهد شبیه بی کس ترین آدمهای روی زمین باشم شبیه آدمهایی که جز تو یاوری ندارند از عظمت مهربانیت در حیرتم.. چگونه به من محبت میکنی در حالی که در سرزمین وجودم فصل سرد شیطانی حاکم است. کمکم کن تا این مهربانی هایت را درک کنم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 15:23 توسط حسین |
|
|
بعضی وقتها در خلوت تنهاییم دنبال سوالهایم می
گردم...وقتی کم حوصله تر باشم دنبال جوابی برای سوالات و مشکلات روزمره...بعضی
وقتها حوصله ام بیشتر است و به آینده ام فکر میکنم ... کارم .... زندگی ام و فرزندي كه در راه دارم و نيز تمام آنچه را که درآینده
شكل ميگيرد. اما خیلی اوقات نيز دنبال سوال مهم زندگی ام می گردم...سوال هستی
ام..."آخرش که چی؟" همیشه اولین چیزی که به ذهنم می رسد داستان مرد
ثروتمندی است که در شهر کار می کرد و تلاش می کرد و زحمت می کشید که بتواند در آخر
عمر به آرامشی برسد که مرد روستایی از ابتدا داشت...و جوابی برای سوال بی
جوابش..."آخرش که چی؟" وقتی فکر میکنم برای آینده...برای آنچه به اصطلاح
آخرش هست...سخت فکرم مشغول میشود...انصافاً سوال تاثیر گذاریست لااقل براي خودم ...بعضی
ها جانشان را فدا کردند...بعضی چسبیدند به جانشان و مالشان....بعضی هاهم..............هر
کس یک جور عمل کرد...آخرش چه شد...همه رفتند...ما هم میرویم....پس باید فکری کرد و
استفاده بهینه ای از عمر برگشت ناپذیری که هست و لحظه به لحظه به پایان نزدیک می
شود... ولی انصافاً هميشه در ارائه جواب به خودم و به اين قبيل پرسشهايي كه در
ذهنم پرسه ميزند ، عاجزم . و زمزمه اي كه هرازچند گاهي با زمزمه كردنش يه خورده اي
آروم ميشم " خداوندا ، اين همه استرس و عذاب و فشار روحي که من ميکشم گناهامو پاک ميکنه؟ " |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 7:25 توسط حسین |
|
|
آن
اوایل که تازه قدم در راه کسب و کار گذاشته بودم و می بایست چرخ کوچک زندگی یک
نفره ام را می چرخاندم – یادش بخیر – هنگام دیدن مردم در فرایند جان کندن برای درآوردن یک لقمه
نان حلال یا حرام دچار احساس خاصی میشدم .
هرچه بود احساس خوبی نبود ، مانند یک دل پيچه روحی . این برو و بیاها ، شور زدن ها
، ايستادن ها ، سکوت ها ، فريادها ، دعواها ، پر وخالی شدن حسایهای جاری و پس
انداز و آرامش های کذايي و دوباره این برو و بیاها و اوووووووووو. همه
اش برای یک لقمه نان ؟ می ارزد ؟ اولش فکر می کردم نمی ارزد آخر در جایی خوانده
بودم که امير المومنين (ع) می فرمايد (( در طلب دنيا آرام باش و برای تحصيل روزی جانب اعتدال نگه دار
، چه بسا تلاشی که به نابودی سرمايه انجامد و هر جوينده ای يابنده و کامروا نباشد
و هر که راه اعتدال پويد نيازمند نشود)) . گذشت و بعد تر که خواستند دستمان را حنايي کنند و
سرمان را زير آب ، فهميدم یعنی به خود فهماندم که عبادت ففتاد جزء دارد و بهترين
آن روزی حلال است . پس می ارزد . هرچه بروبياها بشتر عبادتت غلیظ تر بساط رفاهت هم
جور تر . چند صباحی گذشت و وجدان بی دردم را با این روایت گول مالیدم و در خيال
خام خودم فکر میکردم هم خدا را دارم و هم خرما را اما امان از روزمرگی که هر چه می
کشیم از اوست . آسید مرتضی میگه : نگذاريد روز مرگيها ما را از یاد خدا غافل کند .
ولی من گرفتار این مصیبت شده بودم .قبح دنیا پرستی در نظرم شکست . دیگه از صدای
دستگاه پول شمار بانک حالم بهم نمی خورد . ديگه از پر و خالی شدن حسابهايم لذت
میبردم و با شادی زياد پاس شدن چکهايم را به تماشا مینشستم... و این دوران اندکی
طول کشید تا ........ طی پشت سر گذاشتن فراز و نشیبهای ناگواری به خود آمده و خود
گمگشته در روزمرگیها را به لطف حق تعالی باز یافتم . و نقطه عطف قضیه در این حدیث
بود که به مثابه منجی بر سر راهم قرار گرفت (( بهترين روزی آن است که بقدر کفايت
باشد )) نه
بقدر رفاه . خدا را شکر دوباره وقتی کنار
پولشمار بانک می ايستم حال خوبی ندارم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 13:32 توسط حسین |
|
|
نشسته
ام ميان خود ونوشته هايم .... ورق ميزنم ...مرورميکنم و مرور که بيشتر وقايع را
زمانی درک ميکنم که زمانی از وقوعش گذشته باشد . براستی بازی بدی است زندگی و يا
نه شايد هم عجيب ، به مثابه شطرنج يا مات
ميکنی يا مات ميشوی ، درصد مات شدن بالاست برای آنان که خود را نميبينند و در اين
سياره رنج ، مشقت ميکشند و ميروند و ميروند و ميروند .....و اين منم که با خاطره
صحبتها و نصيحتهای طلايی (( ننه )) نيمه شب ناجوانمردانه زمستان را سپری ميکنم. از
نبودش يکسال می گذرد و من غرق در خاطراتش تنها نشسته ام ميان خستگی ثانيه ها
...... حال غريبی دارم .......زير لب زمزمه ميکنم اين تو هستی که هنوز هستی و
من در حسرت غوطه ورم و اين را تازگيها به خوبی احساس ميکنم و به اين تازگيها ايمان
دارم . تو بايد باشی با لحن صدای مقبولت
که مرا به خاطرات بچگی هايم سوق دهی و ببری تا دشتهای منظريه و تا فضای قديمی خانه
رئيس . تاخريد ماست و شير و گرفتن گوشت از قصابی باقر .تو بايد باشی نمی دانم
...... چراغها را خاموش ميکنم و اين بار سکوت وجودم را در بر ميگيرد
..........هستی ام در نگاه پرمعنايت حک شده ....و آنقدر مرد شده ام که بتوانم گريه
کنم !!که برايت الرحمن بخوانم . که گرمی دستهايت را در دستهايم لمس کنم . حال غريبيست
با اين که حالی نيست .... آيه تکرار شده الرحمن
قلبم را آرام ميکند ....فبای آلاء ربکما تکذبان ....... لبانت خندان چشمانت بسته
اما دلت روشن که روشنايی دلت زندگی ام را
ميسازد .به گمانم همه چُيز درست است . همه چيز خوب است صدای قرآن دلم را می ربايد و چه زيبا تکراريست اين تکرار....... فبای آلاء
ربکما تکذبان ......... باور نکردم که نباشی ، برای من هميشه هستی و جاودانه. نوه
حقيرت را از دعای خير محروم نکن . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 14:13 توسط حسین |
|
|
پابوسي امام رضا(ع)براي اونهايي كه دلشون حسابي براي آقا تنگ
شده عجب لذتي داره. مي گن آقا بايدخودش دعوت كنه .بي دعوت نميشه رفت زيارت
آقا.خوش به حال اونهايي كه آقا مي ياداستقبالشون وحسابي ازشون مهمون نوازي مي
كنه.فقط دلم مي خواد چشماي پرگناهم بيفته به گنبد طلايي آقا .بعدباهمون حال خوش
توي صحن هاي حرم راه برم تابرسم به ضريح خشگلش .وه كه چقدربي تاب اين لحظه ام .دلم
مي خواد اینبار كه مي رم امام رضا با هربارم فرق داشته باشه .دلم مي خواد سفرایندفعه
برام بارمعنوي عميقي روداشته باشه طوري كه اثرش روتوي زندگیم ببينم . مي خوام به آقا بگم .آقا ياامام رضا
دلم براي بوي عطري كه توي حرمت مي پيچه تنگ شده ياامام رضا دلم براي آبهاي زلال حوض هاي حرمت تنگ شده ياامام رضا دلم براي حياط زيبا وشلوغ حرمت تنگ شده ياامام رضا
دلم براي دعاي كميل وندبه حرمت تنگ شده ياامام رضا دلم براي اشك چشمهای زائرانت زمانیکه نگاه به ضريح
نوراني ات میکنن تنگ شده يا امام رضا دلم
براي نمازهاي زيارت حرمت تنگ شده يا امام رضا دلم براي نواي اذاني كه درحرمت مي
پيچه وهرعاقلي رامست وخمارمي كند تنگ شده اصلا مي دونی آقا علت همه اين
دلتنگي ها چيه اينه كه من ،بنده سراپاتقصيرخدا ،به خودم جسارت دادم ودلم رو روانه حریم امن و دلرباییت کردم .آره آقا دلم براي
وجود پاك خودت يه ذره شده ودارم ثانيه شماري مي كنم تابرسم توي حرمت وذوب بشم
ازخدا مي خوام قسمت همه ي عاشقا بكنه كه بيان حرمت و ببینن و دلشون روصفابدن |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 7:30 توسط حسین |
|
|
نا سائلکم و املکم فيما اليکم التفويض و عليکم التعويض فبکم
يجبر المهيض و يشف المريض. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 15:36 توسط حسین |
|
|
بعضی وقت ها حالاتی بوجود می آد که خیلی حرف برای گفتن داری ولی نمی دونی
چه جوری بگی و بعضی وقت ها هم حوصله اش را نداری.این روزگاران واسه من همان موقع
هاست . ديشب رفته بودم گلزار شهدا واسه دردهای دلم مرهمی پيدا کنم و اندکی نيز قدم بزنم .تنهای تنها.هیچ کس هم نبود.هوا سرد
بود.خیلی حال داد.شاید یک ساعت بیشتر بود که دور گلزار رو چرخیدم و با خود زمزمه میکردم
. از رنجهای زمانه از نامردمی ها و خلاصه از خیلی چیزها . یاد سعید افتادم که چه
شبایی رو توی اوج برف و سرما و یخبندان خیابون گردی می کردیم و آخر سر به این مکان
میومدیم .خدایا موندم چی بگم چیکار کنم کجا برم . چیزی به ذهنم نمیرسه . بی خیال |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 15:36 توسط حسین |
|
|
سلام مدتی که چیزی ننوشتم. خودم هم نمی
دونم چمه؟؟؟ تنبلی؟ یا اینکه اصلا دستم به قلم نمی ره. بدجوری اوفتادم تو فاز دنیا
بطوری که زیارت عاشورا هم هراز چند گاهی یادم میره همینطور دعای عهد اما به هر حال امیدوارم طلسم بشکنه و هم بتونم
بنویسم و هم یخورده به خودم برسم ( نه از نظر هیکل ها ) . ياد جمله اي از نصرت رحماني مي افتم كه مي
گويد: بر روي سنگ قبر من بنويسيد،يك جنگجو كه نجنگيد اما شكست خورد... خدا کنه ته
خط کم نیارم .خدایا
خیلی باحالی . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 14:41 توسط حسین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
اسلام انیشتن سيماى فاطمه(سلام الله عليها) در روز قيامت گزيده سخنان حضرت فاطمه زهرا (س) آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1388 مهر 1388 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 تیر 1387 اردیبهشت 1387 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 |
| نویسندگان |
|
حسین حسین |
| پیوندها |
|
سایت علامه حسن زاده آملی سایت دکتر الهی قمشه ای تازه های ادبی سایت شهر تاریخی نراق هنر خاك بررسی شبهات فکری سایت باشگاه اندیشه سایت منادی مرکز اسلامی واشنگتن كامانيوز نسل انتظار |
|
RSS
|